هیچ کس

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده های تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
دل نوشته های کیمیا

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده های تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموارو نا موزونشخراشی بود بر صورت احساس.
با صدایش نه گلی میشکفتو نه لبخندی بر لبی می نشست.صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشتو بودنش را.کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و ننظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود.
کلاغ غمگینانه گفت:کاش خدا این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت:"صدایت ترنمی استکه هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:"سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن مینویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد خودت را از آسمان دریغ نکن."و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:" بخوان برای من. این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را."
وکلاغ خواند.
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خواند و خدا گوش داد . . .
خداتون رو دوست داشته باشین اون عاشق شماست.

قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه زدیار و دیاری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک! در دل من
همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ"
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب.
قاصدک! هان ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام" آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
رفتم و تنهات میذارم با یه دنیا گله واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله
روزی که چشمات و دیدم چشم از همه بریدم اما دریغ از عشق تو
دیگه تمومه شادی حرومه به قلب خستم زدی نشونه جونم
دیگه نمی خوام دل دیوونه از خاطراتم چیزی بمونه جونم
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو حیف از دلی که با جونم می رفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم
رفتی و قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی حالا ببین بدون من چه سخت بی پناهی
روزی که دل کندی از من گفتی آسون رفتن اما دریغ از عشق من
دیگه ندارم عشقت به سینه رو قلب زخمیم نشسته کینه ای وای
دیگه نمی خوام بمونه یادم عشق سیاهت داده به بادم ای وای
ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم
واینک زندگی یک دختر وپسری را برایتان می نویسم :
در این روزگار بی وفا یک دختر وپسری عاشق هم می شوند.
روزگار با آنها خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز دخترک
مجبور می شود به ماموریت2ساله خارج از کشور برود.این اولین باری
بود که آنها از هم انقدر جدا می باشن . روزها یکی پس از دیگری
می گذشتند و دخترک به امید وبا یاد پسرک به سفر می رود.بعد از مدتی
تماس های پسر کم شدن تا اینکه کم کم تماس هایش قطع شدن
بعد از یک سال از اقامت دختر پسر به اون زنگ می زنه و میگه
عزیزم من اونی نیستم که تو می خوای من توی این یه یک سالی که
نبودی خیلی به تو خیانت کردم و با خیلی ها بودم دختر از حرف پسر
شوکه شده بود باور نمی کرد عشقش چنین با او کرده بود.چند روز بعد
پسر باز با دختر تماس می گیره و بش میگه: عزیزم فقط از تو یک
خواهش دارم دختربا دلی سوخته به پسر می گه بفرما :پسر بهش میگه
اون عکسی رو که پیشت دارم را برام پست کن دخترک هم قبول می
کنه. دختر قبل از اینکه عکس پسر را براش بفرسته .از همه
همکارهایش و دوستان همکاراهایش وفامیل همکاراهایش عکس می
گیره چیزی حدود 50 یا60 عکس جمع می کنه و عکس پسر رو هم
لای بقیه عکس ها می گذاره و یک نامه برای پسر به همراه عکس ها
می فرسته توی نامه برای پسره چنین می نویسد:
عزیزم من هم در این یک سال به تو وفا نکرده ام وخیلی به تو خیانت
کردم چنانچه تو به کلی از یادم رفتی عزیزم ببین از این عکس ها کدام
مال توست عکست را بردارو بقیه را برام پست کن
دخترک این چنین پسر را خورد کرد . که به عشقشان وفا
نکرده

عشق همیشه ودرهمه حال قشنگه.هیچ کس هم منکراین قضیه نیست.آدمی که عاشقه ازمعشوقه خودش بهترین ومی سازه ،یعنی چیزی که خودش دوست داره.
برای عاشق،معشوق ازهرلحاظ کامل وبی عیب ونقصه!عاشق همیشه غرق رویامی شه .خوب معلوم رویاهم همیشه شیرین ودلچسبه.انقدرغرق این افکارمیشه که فکرمی کنه تمامش واقعیت داره. آدم هیچ وقت تورویاهاش بدبخت نیست چون رویاساخته می شه که انسان احساس خوشبختی کنه.آدمی هم که عاشقه تورویاهاش خوشبخت تره.انگارهمیشه خوابه وخوابهای خوب می بینه .
اماامان ازوقتی که عاشق ومعشوق به هم میرسن.وای بروزی که باتلنگرکوچک ازاین خواب بیداربشن.اون وقته که اگه عاشق کوچکترین ضربه ای ازمعشوق بخوره براش میشه یک زخم عمیق ودردناک.اون وقته که رویاهامحومیشن وحقیقت عریان.عقل تازه بیدارمیشه وعیب ونقص ها خودشون رو نشون می دن .
اون طرف سکه ی عشق همیشه نفرته...
یادمان باشداگرخاطرمان تنها ماند طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم .

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي

عادت كردهايم بي سلام از كنار هم بگذريم
عادت كردهايم بي جنگل بي دريا و بي عشق
باشيم عادت كردهايم به آكواريمهاي شيشهاي
بياييد براي تمام كوهها رودها و دشتها نامههاي
عاشقانه بنويسيم و روي كاغذ سيگار نقاشي
بكشيم قاصدك را كبوتر را و شايد بامي براي پرواز
را..........
به جاي دسته گلي که فردا برسر قبرم ميگذاري، امروز به شاخه گلي کوچک يادم کن، به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نصار ميکني، امروز با تبصمي شادم کن، به جاي اون متن هاي تسليت که فردا در روزنامه ها مي نويسي، امروز با پيام هاي کوچک خوشحالم کن . من امروز به تو ا حتياج دارم نه فردا...
دختر به پسر گفت : هميشه پيشم مي موني ، پسر گفت : آره ، دختر گفت حتي اگر بدوني که چشمم کوره ، پسر بازم گفت آره . بعد پسر به دختر گفت : اگر روزي چشمانت خوب بشه و بتوني ببيني تو پيش من مي موني ، دختر گفت بدون ترديد مطمئن باش ، به دختر خبر دادن که دو تا چشم براي پيوند زدن آمادست ، پيوند انجام شد دختر توانست ببيند . روز قرار با پسر ، دختر ديد که پسر کور است . پسر گفت حالا پيشم مي موني دختر گفت نه . پسر گفت : متاسفم . تو با اين چشم هاي آريه اي که هديه اي
از من بود فقط نگاه مي کن
اگر واژه ها از دل بر آیند٬
نیازی به تاکید نیست٬
اگر چیزی باشد که باید با حرکت دستها انتقال یابد٬
دستها خود از عهده کار بر می آیند٬نه٬ کار دیگری لازم نیست.
اگر چیزی در نگاه تو باشد٬خود جاری خواهد شد.
ارنه٬همه و همه ٬چیزی جز تزویر نخواهد بود

به بلبلی عاشق گفتم ....
تا به حال از گلی پژمرده سراغی گرفته ای ...؟
با بوته ای سرما زده همنشینی کرده ای ....؟
به عیادت گل حسرت رفته ای .....؟
بوسه ای بر گلبرگهای گل انتظار نشانده ای ....؟
تا به حال در گورستان پائیز بوته لرزانی را در آغوش گرفته ای........ ؟ قلبت را بر خارش فشرده
ای ......؟ با خون گرمت آبیاریش کرده ای......؟ و با گرمای وجودت معشوق را به گل نشانده
ای....!!!!؟؟؟؟
تو هم مثل ما انسانها هزار رنگی و عاشق رنگ ...کنار گلی خوشرنگ می نشینی.. آواز ریا سر
میدهی گل دلداده را رها میکنی .... می پژمرانی .....تمامی عمر کوتاهش را به انتظارت می
نشانی ...و هوسبازانه به خلوت گلی دیگر می گریزی.......... !!!!!
.................................................
يادمان باشد اگر
خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر
بی سر و پايی نکنيم.....

ز بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شبگونت وجودم مو به مو خسته
چو نيزار زمستاني، يخ آجين گشته هر بندم
نيايد نغمه ي گرمي ز ناي اين گلو خسته
اگر چه جان به لب دارم، و يا چون لاله تب دارم
ز شوق ديدن رويت، نيَم از آرزو خسته
در اين شهر فراموشي، يكي هم ناله مي خواهم
نشد هم ناله اي پيدا و من از گفت و گو خسته
الا ساقي، بر افروزان چراغ باده را امشب
خمستاني مهيا كن، مكن دست و سبو خسته
نيَم كمتر ز مجنون بيابان گرد جان خسته
كه ليلاي وصالت را شوَم از جُست و جو خسته