تنهایی

ز بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شبگونت وجودم مو به مو خسته
چو نيزار زمستاني، يخ آجين گشته هر بندم
نيايد نغمه ي گرمي ز ناي اين گلو خسته
اگر چه جان به لب دارم، و يا چون لاله تب دارم
ز شوق ديدن رويت، نيَم از آرزو خسته
در اين شهر فراموشي، يكي هم ناله مي خواهم
نشد هم ناله اي پيدا و من از گفت و گو خسته
الا ساقي، بر افروزان چراغ باده را امشب
خمستاني مهيا كن، مكن دست و سبو خسته
نيَم كمتر ز مجنون بيابان گرد جان خسته
كه ليلاي وصالت را شوَم از جُست و جو خسته
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 2:5  توسط کیمیا
|
