تبليغاتX
دل نوشته های کیمیا - تنهایی

دل نوشته های کیمیا

دل نوشته های کیمیا

تنهایی

ز بس در شهر تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شبگونت وجودم مو به مو خسته

چو نيزار زمستاني، يخ آجين گشته هر بندم
نيايد نغمه ي گرمي ز ناي اين گلو خسته

اگر چه جان به لب دارم، و يا چون لاله تب دارم
ز شوق ديدن رويت، نيَم از آرزو خسته

در اين شهر فراموشي، يكي هم ناله مي خواهم
نشد هم ناله اي پيدا و من از گفت و گو خسته

الا ساقي، بر افروزان چراغ باده را امشب
خمستاني مهيا كن، مكن دست و سبو خسته

نيَم كمتر ز مجنون بيابان گرد جان خسته
كه ليلاي وصالت را شوَم از جُست و جو خسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 2:5  توسط کیمیا  |